دو کلوم حرف حساب !

نوامبر 24, 2009

آره حاجی، تا جوونی هر چی عشق و حال و حوله بکن که پیر بشی دلتم بخواد از پسش بر نمی آی. ینی رمقی نمی مونه برات، نه کمری که به کارت بیاد نه حسی که حالش بیاد. ما که جوونیمون عین پیری بود، نه حالی نه لذتی، تو این کره خاکی فقط زنده بودیم و زندگی آق زاده هارو تموشا کردیم.

آره نازِنین ، این دو روز دنیا هم که تموم بشه و آفتاب عمرتم غروبش بیوفته رو دیفال دیگه چیزی نداری که که بگی بودیو عمرت به هدر نگذشته،یه وقت نشه حالا که گفتیم حالیو حولی رسم مردونگی فراموش بشه ، البت درست که ما زیاد دین و ایمونمون مث شوما قُرص  محکم نیس،  اما   .. اما  به حرضت عباس کاری نکردیم که سر پل صراط اوس کریم خفتمون کنه و پل صراط زیر پامون بشه عینهو تار عنکبوت ! خوف هیچی رو به دلت راه نده حاجی ، از اونی که باس بترسی اوس کریمه که باآس دید کرمش چقده،  جون کلومو برات بگم که اگه امروز بودیو از اونی که داشتی لذت نبردی فردا حسرت همه چی میخوری، اونچه خالق هف آسمون گذاشته جلو پات اگه تو نخوری یکی دیگه میخوره، پس بپا سهمتو از دس ندی که  عمری به فنا میری.

دُرُس امروزِ روز جایی نیس که بگی بساطی از مردونگی باشه اما تو مرد باش، آدم باش. درست ملت هف هشتشون گره دووآزدشونه ولی یه سیلی بزن تو صورتت و مثه مرد خم به ابرو نیار ، تو زندگیتو بکون. این دو روز دنیا هم میگذره دادا، اونچی که میمونه همی رفاقتاس. همین خوشیاست، زندگیو سخت نگیر، هر جور باش تا کونی بات تا میکونه ، واسه مرد افت داره بشینه گریه کونه ، اگه زندگیتم کون فیکون شد باآس مث کوه باشی که اونیکه همراته بت تکیه کونه، یه وخت کوهه مردش پیشش بشکنه. آره با ، همه ی اینا رو گفتم ناز ِنین که اینو بگم مام رفتیم لا مرغا ، بقول ولی خان وکیل الدوله که شومام مرغ شدی.

زد زیاد .

دنبال یه کتاب می گشت واسه تکمیل شدن دکور کتابخونش

اینقدر کتاب توی کتابخونش داشت که وقت نمی کرد حتی یه دونه شو هم بخونه !

.

.

.

.

گوش کردن این آهنگ خالی از لطف نخواهد بود،آهنگی در مورد خودمون، و بلایی که سالهاست داریم سر خودمون میاریم ،  دانلود کنید و گوش بدید نظرتونو توی وبلاگش بیان کنین.

.

.

پی نوشت: کتاب واسه ی خوندنه و نه یک دکوراسیون کلاسیک .

مازوخیسم عشقی

نوامبر 10, 2009

اگه بگم که همه ایرانیا از مشکل مازوخیست عشقی رنج می برن دروغ نگفتم، و در ادامه حتما متوجه این حقیقت موجود خواهید شد، چیزی که ی جورائی مردم دوست دارن که در موردشون پیش بیاد، حالا اینکه این مسئله از کجا نشات میگیره یکی دوتا میشه حدس زد. اما قبل از هر چیز بهتره که یه تعریف از اون مازوخیستی که منظورمه ارائه بدم تا یه وقتی مشکلی توی تصور ایجاد نشه.

تعریف مازوخیست : مازوخیست یا انحراف آزار دوستی از نام بارون فون ساخر مازوخ گرفته شده.مازوخیسم اصولا به 3 شکله؛

  • مازوخیســـم روانـــــــی: که منحرف از شنیدن کلمات رکیک و اهانت آور لذت میبره و تمایل به آسیب بدنی و زجر و شکنجه نداره.
  • مازوخیسم احساســــی: که بیمار از تجسم مناظر و صحنه های مازوخیستی لذت می بره.
  • مازوخیسم فیزیولوژیک : که توش درد مفهوم اولیه خودشو از دست میده و به صورت تحریک جنسی توی مواقع خاص پیش میاد، این جور آدمها از طریق حواس پنجگانه خودشون از صحنه های مورد نظر خودشون لذت می برن، مثلا با حس لامسه کتک خوردن و زجر کشیدن، با حس بویایی و چشایی از بوئیدن یا چشیدن ادرار یا مدفوع شخص مورد نظرشون و یا دیدن صحنه های کثیف و شنیدن حرف های اهانت آمیز.

جالبش اینجاست که اینجور افراد دوست دارن مورد آزار قرار بگیرن والّا خودشون اقدام به خود آزاری خودشون میکنن و گاهی هم همین آزار ها موجب مرگ میشه و صحنه مرگ هم اغلب به صورتیه که منظره یه قتل فجیع رو جلوه گر میشه.

و اما شق چهارمی هم داریم که اصولا در ایران مرسومه و گاهی هم شاید در کشور های دیگه هم باشه؛

  • مازوخیسم عشقی: در این نوع از مازوخیست که اتفاقا مردم بهش اصلا به عنوان یک انحراف نگاه نمی کنن شخص از اینکه معشوق باهاش بد رفتاری بکنه یا بهش خیانت بکنه یا محلش نذاره خوشش میاد، البته در مواردی هم که مثلا دو تن با هم دوست هستند هر کدوم یه جورابی ته دلش بدش نمی آد که مثلا طرف بذارتشو بره تا بتونه غریب افتادگی خودشو به همه نشون بده و بقولی یه جورائی سیل محبت دیگران رو به خودش جذب کنه. شاید مقدار این نوع خود آزاری کم باشه اما یک مازوخیست فراگیره که از قدیم ها در ایران موجود بوده و براش حتما نمونه ها میگم. اما بهتره که یکم شرح و بسط این مورد رو بیشتر کنم تا بهتر بتونم مطلب رو تبیین کنم.

با یک مثال می خوام قضیه رو شرح بدم، فرض کنیم یه دختر یا یه پسر باهم دوست میشن، مثلا در دانشگاه که شخص یک پختگی بیشتری نسبت به قبل داره، بعد از خوابیدن شور شر قضیه و کنار رفتن خجالت ها هر کدوم به علل گوناگون دچار این انحراف میشن به صورتی که مثلا هیچ کدوم همدیگر و درک نمی کنن و یا اینکه هر کدوم این تفکر رو دارن که طرفشون خیلی راحت ترکش میکنه و یا ممکنه داره بهش خیانت میکنه ( که البته ته دلش میخواد این قضیه وجود داشته باشه که خودش دلیل بارز وجود مازوخیست در فرده) این تنها مربوط به یک فرد هم نیست بلکه در هر دو طرف هست، ممکنه خیلی ها الان یه جبهه یک طرفه بگیرن که نه ما خیلی هم عاشق همیم، من که این قضیه رو رد نمیکنم اما گاهی هم ممکنه فک کنیم که عاشقیم و به این انحراف که گفتم دچار بشیم، بر انگیختن حس ترحم دیگران واسه آدم ممکنه جالب و دوست داشتنی به نظر برسه که همیشه بگن ” الهی،طفلکی،آره حق با توئه ” اما اینا تنها یه دروغه!

نمونه های تاریخی :

نمونه ی تاریخی آوردن واسه مازوخیست در ایران کار سختی نیست، یه نگاه به مثنوی ها و عشاق نامه های مختلف ایران زمین بندازین تا متوجه عمق فاجعه بشین، لیلی و مجنون یکی از ده ها نمونه تاریخی مازوخیسته که ته ماجرا قرار نیست طرف بعد عاشقی ها به شخص برسه و یه جورابی این شاید واسه سراینده قضیه لذت بخش بوده، که یه شخصیت های کارش هم کشیده شده، جایی از متنش که از زبان مجنون میگه ” دیوانه از مه دورتر، بهتر” یک مثال خوب برای این قضیه است. هرچند دبیر های ادبیات میخواستن که بقبولونن که این اشاره به یه باور خرافی داره که هرکی توی ماه نگاه کنه دیوونه میشه اما به یک انحراف هم ناظره و اون مشکل خود آزاریست که انگار از این نرسیدن لذت میبره، چیزی که اسمشو عشق نمی دونم اساطیری گذاشتن، افلاطونی گذاشتن، چیزی که اصلا در یک روح سالم نباید باشه، یک نمونه کامل دیگه قضیه سبک وا سوخت توی ادبیات متنی و شعریست که شاعر از معشوق خودش بواسطه خیانتش متنفر میشه و نفرینش میکنه، که در اون شخص خیانت شده  مظلوم واقع میشه و یه جورائی هم براش در ته دلش لذت بخشه هرچند که خلاف اونو وانمود میکنه. اما این قضیه از کجا می تونه ناشی بشه که نمی تونم با یقین حرف بزنم اما یه تصوری هست توی ذهنم که شاید بتونه  توی قضیه مصداق داشته باشه، اونم اینکه ایران کشوری بوده که بعد از آخرین پادشاهی خودش مورد هجوم بی رحمانه اقوام مختلف قرار گرفته و این متن ها هم علی الاصول بعد از پایان پادشاهی های کهن ایران بوده، ( هرچند که افسانه هایی از زمان کهن رو به نظم میکشیدن اما اونچه که هست زمان نوشتن تاثیر قابل توجه داشته) و تحت تاثیر همین مورد ستم واقع شدن ها این حس مازوخیست اصلی در افراد شکل گرفته  و این بعد ها به صحنه ادبیات هم کشیده شده و البته تاثیر فرهنگ های وارد شده را هم نباید نادید بگیریم. اما این تنها یه فرضه.

این که گفتم یه واقعیته که نباید ازش فرار کرد بلکه باید درمونش کرد، چیزی که داره روز به روز توی ایران فراوون میشه، چیزی که هر روز  داره بدتر میشه و کسی هم به فکر درمون خودش نیست و ازش یه جورائی لذت هم میبره، به این علت که طرف اونقدر در طی دوران ها آزار دیده و تحت فشار قرار گرفته و حرف نزده که آزار دیدن و سختی واسش لذت شده و عین خیالشم نیست که این یه بیماریه.

پی نوشت : سعی کردم تا اونجا که می تونم اصل مطلب رو برسونم حالا اگه موفق نشدم بزارین به حساب کم سوادیم و هدم مهارت در بیان مطالب.

نقاب

نوامبر 4, 2009

mask

از صبح تا به شب نقاب به چهره دارم و از پس آن نقاب با تو سخن می گویم، تویی که مرا نمی شناسی، تویی که مرا هیچگاه نشناختی، شاید فرصتش پیش نیامد که هم را بشناسیم. و این بر آن است که در این شبی که بین ماست ادامه یابد.

پِهَل دارم که نقاب آک بدارد، چراکه مرا قدرت کلام آزاد می دهد، در این مکان که اینگونه ام، نقاب پرده ای بر رخ من می افکند که تو مرا بازنشناسی و بر کلامم دیده بداری و نه خودم. نقاب مرا دلیری کلام دهد که بی هراس بگویم آنچه در سر دارم و فرجام را اندیشه نکنم، نقاب مرا زمان بدهد که اندیشه های خویش واشکافی کنم و آن را دگر بدارم. آری  دوست من ، نقاب خوبست و خوبی آن بر تو نیز پوشیده نیست که تو خود هم دنباله و سر آن داری که من هم دارم. گفتم میروم تا کمی آرامش یابم اما از یاد برده بودم که اینجا ایران است و من در آن فقط زنده بودم و زندگی نکردم، اینجا ایران بود و من ترسیده بودم خودم باشم، در درون دردی دارم که با خویش توانم بازگفت و نه دگری، اما حیف که چه زودتر خود واقعی و آزاد خویش را ننمایاندم، از آنکه من همیشه با نقاب بودم . همیشه ترس از اطراف و اکناف، و وقتی هم آشکاره از این نقاب خویش برائت میجویم هستند کسانی که خویش را مهتر می بینند و دگری را ناخوش، آری انچه شما دیدید نقاب بود و دگر هیچ، من هم گریزان از آن همه بی دانشی و سطحی نگری در روابط مادینه و نرینه بودم اما کجا بودم که رفتار آزاد را ترویج کنم، پس مردمانش را به گوشه ای هلیدم که بهتر کار همان بود که انجام بدادم، سالها رنج بردم از آن که به کیش اسلام تظاهر کردم در حالیکه نه تنها مسلمان نبودم بلکه از آن تنفر هم میداشتم و آن را آخشیج خرد انگار میکردم. آری دوست قدیمی تو ظاهر دیدی و نه چیز دیگر و اکنون حق بداری که خویش را کاوه آهنگر زمان و سیاووش قصه بنامی، شما دیدی و نپرسیدی که آفت ها از همین نپرسیدن هاست . امروز را با من چخش میکنید و شوند را گردن نمی نهید  و این جداسری را می نمایاند، آنچه باشنده باشد گفتم و دگر انتظاری نیست جز یک هات و خرد. سر آن هم ندارم که درون خویش در تمام دوران بقبولانم ، انچه بودم گفتم و دگر هم نیازی نیست که بگویم .

پ.ن

این پست یعنی زودتر از موعد به نتیجه رسیدم که برگردم. ” برگشتم “

Farewell

اکتبر 24, 2009

cold face

.

یه وقتایی به خودت نگاه میکنی و به دور نمای گذشته های نزدیک و دورت یه نگاهی میندازی و تازه میفهمی که تنهاتر از اونی هستی که فکر میکردی، ( شاید آدم فکر کنه که یه جورایی خاصه) بی تجربه تر از اونی هستی که تا حالا فکر میکردی، ( یه جورایی آدم شاید فک کنه که  جلوتر از هم سن و سال های خودشه).

این خیلی بده که ته ماجرا رو میدونی و داری به زور به همه میفهمونی که نه همه چیز خوبه! اشتباه من برگشت بی موقع بود. وقتی که به تکرار برسی باید بری تا اگه روزی برگشتی بتونی خیلی بهتر باشی. من هم باید یه مدت برم، نمی دونم کجا اما حتما بر میگردم اما مدتشو نمیدونم.

پی نوشت:

+ خداحافظ

کامنت

اکتبر 21, 2009

Comment

.

وقتی بعد کلی فشار به مغز معمولیم، پست وبلاگم رو آپلود میکنم به خودم امید واری میدم که چون سعی کردم به یه موضوع مهم گیر بدم پس حتما این پست می تونه توی ورد پرس جا بگیره و یا به احتمال بعید کامنت های فراوون بگیره اما این صرفا یه خیاله و اونم به چند دلیل ناقابل:

شُوَند نخست: اینکه این حرف اولی که گفتم فقط از نظر من می تونسته مهم باشه و چه بسا از نظر یکی دیگه اصلا هم مهم نباشه و بسته به طیف انسانها و موضوعات و واکنشها این امر دائما تغییر میکنه، مثلا فرض کنیم به این مسئله که من توی چند وقت اخیر به دین گیر عجیب دادم و این از نظر من یا چند نفر معدود که حتی ممکنه اسم  وبلاگ من هم براشون خنده دار باشه، جالب بیاد و دیگران یا دوست نداشته باشن یا حوصله شو نداشته باشن که هر کدوم اینها دلیل های خودشو داره که به من هم ربطی نداره . پس  همین موضوع این بند باید چنتا ویژگی داشته باشه تا کامنت گیرش فراوون بشه

  1. ساده باشه
  2. ترجیحا کوتاه باشه
  3. خوشگل باشه
  4. زیاد سنگین حرف نزنه
  5. خاله زنک بازی توش به مقدار لازم داشته باشه

شوند دوم: اینکه باید دید جنس نویسنده چیه! پسر بود ممکنه محل سگم به پستش گذاشته نشه اما همون پست رو اگه صد برابر گـــَند تر یه دختر بنویسه ممکنه 100 تا کامنت بگیره ،  البته این نظر گرفتن دختر ها هم قبل از دیدن چهره ی اونهاست، بازم البته این قسمت مربوط میشه به جنس نرینه غالبا چون دخترا که فهمیدن اینکه توی ذهنشون چی میگذره فقط با خداست. اگه از چهره ی دختره خوششون نیاد دیگه پست ها و حتی حرف ها هم براشون اثری نداره، اصولا نرینه های ایران زمین با هر دختری توی وبلاگی چیزی هم کلام میشن توی ذهنشون فکر میکنن مثلا با چه چیز مالی حرف میزنن،به همین خاطر هرچی که شخص می نویسه در نظرشون میاد که طرف واسه خوش یه فیلسوف یا سیاستمداره  و  اگه چهره ی طرف رو نپسندن همون  ماجرایی که گفتم پیش میاد. اینم یکی دیگه از دلایله کامن گذاشتنه که اصولا چون طرف دختره گرایش پیدا میکنن طرفش و واسه خودشون با صد تا ایه هم ثابت میکنن علت همکلامی مثلا با ایکس ، یکی بودنه خط فکریه! این شد دوتا

شوند سوم: گاهی آدمیزادا به علت دوست بودن و یک گروه بودن واکیپ بودن کامنت میذارن، مثلا فرض کنید من و دراگو، کالابرس، میمیمال و غیره و غیره دوستیم و فقط بین همین افراد کامنت میذاریم و لی ممکنه وبلاگ های دیگران هم خونده بشه ولی نظر که باعث تداوم بحث میشه رو نداریم توی پست ها و چه بسا که پست خوبی باشه ولی به علت کامنت نگرفتن متروک بمونه.

شوند چهارم: اصولا بعضی پست ها فقط به درد بی درمون میخورن، یعنی هرچی بیشتر جفنگ بگی بیشتر فیلسوفو روشنفکر به نظر میرسی، غالبا توی اینجور پست ها هم کامنت فراوون دیده میشه، هرچی جفنگ تر ، کلاسش بالاتر و به قول کلمنت گذارانش عمقش بیشتر که ذهن پیچیده واسه درکش می خواد. اینجور وبلاگ ها اصولا سر یه موضوع معروف میشن، کافیه طرف یه بار یه پست جالب داشته باشه که به مذاق تعداد زیادی انسان خوش بیاد البته شرایط محیطیه اون کلام هم مهمه و همین کافیه  که دیگه اگه طرف یه پست بنویسه و توش فقط بنویسه ” الف” 50 تا کامنت میگیره با تفسیر های مختلف و هزار شرو ور دیگه ..

نوشتن خودش یه هنره که باید دارای سوادش بود، به همین دلیل سبک های مختلف ادبی رو داریم که بر اساس اون اساتیدی هم داریم ، منظور من این نیست که باید استاد بود، نه ، اما باید حداقل شعور نویسندگی که همانا اطلاعات درست و یک نوشته ای که یه هدف رو دنبال کنه برخوردار باشه.اما این روزا دیگه اینجوری نیست و هر چی که به ذهنش میرسه در غالب لودگیسم می نویسه، این یک ایراده که فقط با بالا بردن سطح دانش میشه درستش کرد.

به چی پایبندیم ؟!

اکتبر 16, 2009

 

بــر من قلــم قضــا چو بی مــــن رانــــند

پس نیــــک و بدش ز مــن چــرا می دانند؟

دی، بی من و امروز چو دی، بی من و تو

فـــــردا به چه حــجتـم به داور خـوانـند ؟

“خیام”

هر جامعه ای به فراخور فرهنگش و ارزشهاش از موضوعاتی حمایت میکنه و بر اساس اون زندگیشو میسازه، یکی از همین جا های دنیا ایرانه ! که مردمش سالهاست نمی دونن که به چی اعتقاد دارن و دارن کجا میرن، فقط و فقط از یه چیزائی پیروی میکنن و بعضی هاشونم اونقدر به جهلشون می نازن که تقلید از یکی دیگه رو باعث افتخار میدونن و گاهی هم سر اون به جنگ و جدال میپردازن.

جائی زندگی میکنیم و مردم ما پیرو آئینی هستند که اعتقاد دارنن خدا فقط و فقط به خاطر گل روی پیامبران همین آئین زمین و آسمونشو خلق کرده، مردم ما شبانه روز برای فرار از چیزی به اسم جهنم عبادتی به اسم نماز بجا میارن یا روزه میگیرن و هزار کار دیگه، مردم ما واسه مرگ کسی که اسلاف شونو قرنها پیش از دم تیغ گذروند هر سال 40 روز عزاداری می کنن، مردم ما واسه پیامبراشون هزار جور معجزه  قائلن و اونا رو تیکه ای از آسمون میدونن، مردم ما آئینشونو کلید  حل تمام مشکلات دنیا میدونن، مردم ما فقط بهشت و جهنم رو واسه آئین خودشون تصور میکنن و بقیه رو کافر میدونن و بی بندو بار ، مردم ما 12 تا امام دارن که که هیچکدوم نیاز نبوده بزرگ بشن و تحصیل علم کنن و فکر کنن بعد بشن راهنما ، بلکه از همون بچگی همه چی میدونستن( سوالی که پیش میاد اینه که خدا توی این آئین یه بچست که هر ساعت میلش عوض میشه و تا یه کار بد بکنی بهت عذاب نازل میکنه ، خدا توی این آئین یه عنصریه که به همه چی شبیه جز خدا، حتی مردم فکر هم نمی کنن که خدا اگه میخواست گناهی اتفاق نیفته خب از اول همه رو مث این امام و پیامبرای این آئین اسلام خلق میکرد ، دیگه این همه مرده کردن و زنده کردن دیگه نمی خواست. )

مردم ما بدون اینکه قبلش فکر کنن به یک سری خرافات و موهومات اسلافشون اعتقاد دارن و دنبال خودشون ید میکشن که اینقدر هم بهش اعتقاد دارن گاهی واسه رفتن سر یه کار دولتی باید اونو دوباره بخونن. مردم تقصیر دارن یا نه ؟ پس تقصیر کیه ؟  اگه چیزی بگی میگن این آخوندا ! خب این درسته که یه مشت عقب افتاده که انگار از قرن اول هجری آوردنشون و آثار توحش هنوز توشون وجود داره دارن بهمون حکومت و ریاست میکنن و مدام خزعبلات به مردم تزریق میکنن اما مردم تقصیر ندارن که همینطوری قبول میکنن ؟ حتما می خوای بگی که اون قدیم سواد نبود که مردم هرچی اینا می گفتن مث وحی مُنزل قبول میکردند ، خب قدیم هم سواد بود کسی دنبالش نمی رفت یا سخت بود تا اینجا قبول اما الان که همه چی هست چرا به یه مشت خرافات محکم چنگ زدی .

مردم ما یه چیزی دارن به اسم امام زمان که واسش سینه چاک میکنن و به عشق دیدارش هرکار، مردم ما یه حسین دارن که عشقشونه و اصلن هم مهم نیست که همین حسین توی قتل عام های گرگان همین ایرانمون،  به نقل از تاریخ طبری حضور داشته، مردم ما یه علی دارن که همه چیزشون رو بر اساس اون میسنجن. مردم ما به یکتا بودن خدا اعتقاد دارن ولی شفا و حل مشکلاتشونو از اماماشون میخوان. مردم ما عاشق دینی هستن که به ظاهر میگه اجباری در پذیرشش نیست اما عملا کسی که دیگه نخوادش گردن میزننو اعدامش میکنن، البته به گمان من اینکارو محمد واسه این میکرد تا کسی نفهمه که چه کلاهی سرش رفته توی پذیرش این آئین  . مردم ما یه مشت فسیل زنده از دوران اول زمین شناسی بجا مونده دارن که بهشون اقتدا میکنن و اسمش رو میذارن مرجع تقلید، همون مرجع تقلید هم گویا فقط جنسی غیر از خودش ندیده و از بس با میمون خوابیده طاقت اینو نداره که زنی یه پست توی کشور داشته باشه . پس چپ و راست داد میزنه که دین و شریعت از بین رفت!

مردم ما اسم اماما و بچه های پیغمبرا و … واسه بچه هاشون انتخاب میکنن بدون اینکه حتی به معنیش فکر کنن، نمونش مث کلب الحسین و فاطمه و صغری و کبری و ….

شاید این خیلی بد باشه و خیلی ها هم برنجند اما مردم ما به هرچی شبیهند جز انسان!

شاید بشه علت ها آورد واسه ی این قضیه اما بازم وقتی بین این همه “نا انسان”  گروهی هم با فکر پیدا میشن ، هرکار میکنم نمی تونم قبول کنم که اینا هم نمی تونستن مثل این گروه عاقل باشن، کلا موضوع اصلی همینجاست که مردم هم چند دسته هستن؛ یه گروه عوام، یک گروه دانشمند، فیلسوف، عارف، یه عده هم پیغمبرن !

اصولا پیغمبرا یه وعده به دور دست میدن و یا خیالات و افسانه ها درست میکنن واسه جذب همین عوام که کم هم نیستن، به مردم در قبال ایمان به شریعت و آئین خودشون امان و آرامش اون دنیایی میدن. در صورتیکه اونیکه اهل خرد و فکره ؛ وعده به واقعیت روبروی بشر میده ، از طریق استدلال و سنجش. اینا هر کدوم واسه خودشون یه حرفه و شغله، البته تفاهمشون اینه که صاحب هر 2تای اینا از هوش فوق العاده برخوردارن ولی یکی مبتنیه بر جذبه و فریب روانی و اون یکی مبتنی بر عقل و منطق ، البته از اونجا که مردم ما حوصله فکر و این چیزها رو ندارن از همین جهت همیشه کار پیامبران بازارش گرم تره . به قول یکی ” کالای مردم فریبان را به عقلا و جنس عقلا را به مردم فریبان نمی توان فروخت، مشکل کار در این تضاد بوده و هست.”

من نمی دونم تا چند سال دیگه قراره تو این وضعیت بمونیم یعنی در اصل اینو نمی دونم که مردم کی اکثریتشون صاحب این حقیقت به اسم فکرو اندیشه میشن. یعنی تا خود فرد نخواد که چیزی واسش سوال باشه نمی تونه به درست و غلطش پی ببره، مثل خودن کتاب میمونه؛ دانشجویی   رو فرض بکن میره سر کلاس ولی چیزی نخونده و استاد محترم بعد از یک ساعت و نیم توضیح میپرسه کسی  سوالی نداره ؟ و هیچکی چیزی نمیگه چون که نخونده تا براش سوال پیش بیاد و این مشکل خیلی بدتریه که مردم ما همین آئین خودشون رو هم با دید و جنبه سوالی نخوندن تا بفهمن درسته یا نه!

گفتی زیاده ولی گوش شنوا هم خوبه که اینجا نیست!

پی نوشت:

نخست : نقل قولی از کتاب خیام و آن دروغ دلاویز در متن ذکر گردیده و نقل به معنایی هم  گفته شد از همان کتاب  که برای حفظ حقوق نویسنده ذکر کردم!

اینجا ایرانه

اکتبر 9, 2009

IRAN

اینجا ایرانه یه گربه هفت هزار ساله/ که زندست تا وقتیکه نفت خام داره/ اینجا چار فصله ولی تو دل مردمش فقط برف  زمستونو سرمای داره/ اینجا آینه ها تو رو به تو نشون نمیدن/ببین گربه منو به کجا کشونده که میگم/ مردم همه توی رویاهاشون قدم میزنن/تقدیرو واسه همدیگه رقم میزنن/اینجا چوبه داره تنبیه انحراف/واژه ی تضاهره معنی احترام/ اینجا آبرو، سی دیه، تو دست بچته/ چیزی که دستتو بگیره دست حسرته/اینجا دینه من، توجیه کثافت کاریه منه/ تو یه مجرمیو، حکم اسارت دادی به تنت/چی دوست داری بشنوی از این بشر/ خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم/اینجا صف اول نماز، پست و مقامه/ علم و تجربه رو از بین برده روابط/ اینجا ریش بزار یقه ببند، کارت رو غلتکه/ خنجرو غلاف کن، بشو وارد تو مهلکه/ اینجا گفتن حقیقتم جواز نداره/اونقد مشکل داری که واست حواس نذاره/ اینجا بچه ی ده ساله قمه به دسته/ مرض غم زدگی حالا زده به نسله/اینجا خاک اجداد منه، ایران من/داره هر روز بازم میشه ویرانه تر/ چرا عادت داری بالاسرت شلاق باشه؟! / وقتی ستاره ای نداری تو شبهات، آره/ بنویس با خون مردم بی ستاره/ بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره/ بنویس عاقبت ماها دربه دریه/اینجا ایرانه گربه ی قلب زمین/ اینجا زندگی نمی کنن، نفس میکشن/ طعم خون برادرو از رو هوس میچشن/ اینجا مادربزرگامون قصه نمیگن/ آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن/ اینجا منّتو به تلاش ترجیح میدن/ سر صندلی تو مترو هم درگیر میشن/اینجا گوش های مردم شعار پرستن/  به هم میگن پیدا نمیکنی تو هارتر از من/ آخه  تفریح سالم جوونا، سیگاریه/ دخترو زمین زدن از روی بیکاریه/ اینجا ایرانه و از بالا خوشگله فقط/ همین توش که میای یه چیزایی هست مشکله نگی/ اینجا جای بحثای سیاسی فقط توی تاکسیه/ مهندس مملکتم پشت دخل باکسیه/ اینجا نابغه هامون همشون بورسیه توی غربن / نخوانم برن مجبورن راضی بشن قلباً / اینجا هرکی به خودش میگیره ژست سرباز/ حتی پرنده ها هم ندارن حس پرواز/ اینجا واسه ی خودش داره هرکی قبله ای / کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده ای / کنار هر راهه راه ، هزارتا بی راهه هستش/آینده ای نداری چون ایران، بیماره نسلش/ تا بخوای بجنی، پشتیا زیرت میکنن/خیلی راحت، سختیا پیرت میکنن/چشمای منه  بازم میشه از غم خیس/ قلمو میندازم ، توانی تو دستم نیست/ فقط با رفتنه راه میشه به جایی رسید/ اینجا واسه رسیدن، راهی جز رفتن نیست

+

پی نوشت ها:
1. این روزا فکر کنم حس و حال آدمایی رو دارم که بهشون خبر میدن مثلا قراره ماه بعد بمیری، که یه پروسه رو طی میکنه به این شرح ؛ اولش بهت زده میشه، بعدش شروع میکنه به داد و جنجال و پرخاش، بعدش انکارش میکنه و آخر سر هم اون میپذیره و باهاش کنار میاد. ( کنایه به انتخابات )
2. چند وقته هرچی تلاش میکنم نمیتونم چیزی بنویسم، انگاری مغزم به یه خواب زمسنونیه پیش از موعد رفته، چیزی که بیشتر مغز رو خالی کرده .

باور نکن !

سپتامبر 30, 2009

crow

به رنگِ آســـمون شک کُن، تماشا داره تردیدت!

شاید جادوی شب باشه، شکوهِ نورِ خورشیدت!

نکن باور که هر راهــــی به مقصد میرسه آخر !

کـلاغا روی دیــوارن کـــــلاغ پَر رُ نکن باور !

شاید این پنجـــــره راهـی واسه تأکـیدِ دیواره  !

شاید این بســترِ راحت، یه دام از خنـــجرُ خاره !

باور نکن/یغمالروئی/رقص در سلول انفرادی
P.s: این یک پیشنهاد است .
+

God is not just

سپتامبر 19, 2009

خداوند هم عادل نیست، قرار نیست در دادگاهش از وکیلی برخوردار

باشیم که از حق خود دفاع کنیم. دادگاهیست که تنها دادستان دارد


پی نوشت: دیگر چه انتظاری داری از ادیانی چون اسلام که شمشیر افراشته منتظر قصابیند به نام خدا و برای قرب، وقتی برای خود اینچنین خدایی دارند نه خــــــدا را

+